اونها به روت هفت تیر میکشن و میگن زندگی کن.
باید دست به کار بشی تا قبر خودت رو با دست های پینه بسته ات بکنی، تا قبل غروب آفتاب! مگه میشه؟! مگه میشه که آدم قبرش رو قبل از غروب آفتاب ، با دست های پینه بسته ی خودش بکنه؟! با بیل مکانیکی هم نمی تونه این کار رو کنه، آدم باید دندونهاشو بندازه به جون زمین، زمینو گاز بزنه، بره جلو.... وقتی هفت تیر به سمتت گرفته شده، بهت میگه زندگی کن، باید قبرت رو با دندون های نازنینت که باهاشون ماکارونی میخوری بکنی. اگه کار رو تموم نکنی، نامردها گلوله رو به سمتت شلیک می کنند، اصلا به آدم هم امون نمی دند، میگن همینه که هست! گلوله که شلیک شد، خونت روی خاک نقش می بنده، نقاشی می کنه، طراحی می کنه...چه می دونم، با سبک آبرنگ نقاشی میکشه! آخه مشکل این جاست که تو تنها نیستی، همه ی اطرافیانت هم یه گلوله تو مخشون گیر کرده و خونشون داره رو زمین نقاشی می کشه..... هیچ کدومشون وقت نکردند که قبرشونو با دندون هاشون بکنند، آخه هفت تیر امونشون نداد! باز گشت همه سوی او نیست.....
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 22:52 توسط رسول |

شعر "من بچه ی جوادیه ام " از عمران صلاحی
من بچه جوادیه ام
من بچه امیریه
مختاری
گمرک
فرقی نمی کند.
این رودهای خسته به میدان راه آهن
می رانم
یک روز اگر به محله ما آمدی
باید دعا کنیم
همراه مادری که دو دستش
کشتارگاه
از دور، آه تیره آدمها
از توی کوره ،چنگ بر افلاک می زند
از توی کوره های آدم سوزی
انگار
باید همیشه غم
آجر به روی آجر بگذارد
من بچه ی جوادیه ام
وقتی درشکه چی
شلاق می کشد
خطی در کنار صورت من رسم می شود
در گمرک امیریه وقتی بودیم
در کوچه قلمستان درس می خواندیم
و عاشق بزن بزن بودیم
با بچه های مدرسه ی دیگر
در کوچه های خلوت
دعوا می کردیم
و با لباس پاره
می آمدیم خانه
در روزهای خسته ی تابستان
شاگرد می شدیم
در پیش یخ فروش و میوه فروش و لحافدوز
قصاب یا که نجار
و پولهایمان را
در سینما
((نور))خرج می کردیم
در سینما
یا سوت بلبلی بود
یا فحش خوار و مادر
یا دعوا
در ضمن
آهنگهای صفحه های قدیمی
.شبها میان کوچه
می خواستم
مانند تارزان
از رشته های نور بگیرم
وز این طرف به آن طرف بروم
و مثل صاعقه
بر دشمنان خویش
فرود آیم
شبها که بر روی ایوان می خوابیدم
در عالم کرات سماوی بودم
و ابرها مقابل چشمانم
صد شکل می شدند
در غرفه های ابر چه دنیایی بود
.در این محله، اکثر مردم
محصول ناله های قطارند
زیرا که نصفه شب
چندین بار
هر مادر و پدری از خواب می پرد
!سوت قطار، یعنی
آن بچه ای که تیر و کمانش
چشم چراغهای محل را
از کاسه در می آرد
سوت قطار، مساویست
با بچه ای که توپ گلینش
بر قامت تو
مهر باطله خواهد زد
اینجا قطار زندگی مردم است
با سوت او به خواب فرو می روند
با سوت او
بیدار می شوند
اینجا قطار مونس خوبی است
من بچه ی جوادیه ام
من عاشق صدای قطارم
هر شب قطار
از تونلی که خاطره هایم درست کرده می گذرد
وقتی قطار می گذرد
در ایستگاه خاطره هایم
می ایستد
چون جمله ای به حال مکث
انبوه خاطراتم
با جمله ی طویل قطار
بر خط راه آهن
هر شب نوشته می شود و پاک می شود
وقتی قطار می گذرد
من مثل مرد سوزنبان
از دخمه ای که بر لب خط است
پا می نهم به بیرون
تا خط عوض کنم
وقتی قطار می گذرد
چون پیرمرد سوزنبان
چشمان خسته ی خود را
در دست گرفته
تکان می دهم
تا کور سوی فانوسم
در سرگردانی
گم گردد
وقتی قطار می گذرد
من بر سر تقاطع خط ها
در تاریکی
می گریم
من با قطار، الفت دیرین دارم
و در مسیر آن
صد ها هزار خاطره ی شیرین دارم
وقتی قطار می گذرد
در ایستگاه خاطر ها
می ایستد
و خاطرات کهنه
مثل مسافران شتابان
از هر طرف سوار می شوند
وقتی قطار می گذرد
وقتی قطار می گذرد
.من بچه جوادیه ام
در این محل هنوز
موی سبیل
پیمان محکمی ست
و تکه های نان
سوگند استوار
با آنکه بچه ها و جوان ها
از نسل ساندویچ اند
و روز و شب
دنبال پوچ و هیچ اند
بر بامها
باد دروغ می وزد
موج فریب می گذرد
و شاخه های خشک فلزی
از این هوای تار و دروغین
سرشار می شوند
و
پربار می شوند،
این شاخه های خشک فلزی
با ریشه های شیشه ای خود
از مغز ساکنان محله غذا می گیرند
حتی کلاغ ها هم
مشکوک اند
زیرا کبوتران
مغلوب مرغهای فلزی گشتند
از روی شاخه های فلزی
اینکه عبور مرغهای فلزی ست
اکنون کبوتران
در سینه ی ملول کبوتر بازان
می لرزند
با دست و بال زخمی
من بچه ی جوادیه ام
من هم محل دزدانم
دزدان آفتابه
من هم محل میوه فروشان دوره گرد
من هم محل دردم
این روز ها دیگر
چون بشکه های نفتم
با کمترین جرقه ای
می بینی
نا گاه
تا آسمان هفتم
رفتم
!
این شعر رو خیلی دوست دارم
ولی حیف که دیگه دنیای بچه های جوادیه هم این شکلی نیست
.....+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 1:4 توسط رسول |
پیر مرد می رفت تا به آرامی در قبری که خود در پای تپه کنده بود بخوابد. سالها بعد از خوابیدن پیر مرد، درخت سیبی از قبر او شروع به روئیدن کرد. رهگذران با دراز کشیدن در زیر درخت، به یاد استواری و راسخی پیرمرد می افتادند، با خوردن میوه های آن، شیرینی احساسات او را می چشیدند و با دیدن درخت به یاد جلال و شکوه پیر مرد می افتادند. هنوز هم سالهای سال است که مردم با گذر کردن از آن تپه، به پیرمرد سلام می رسانند!!! *** مرگ شتریه که دم خونه ی همه ی ما می خوابه. همه ی ما هم اینو می دونیم. حالا یکی زود تر، یکی دیر تر(خوش به حال اونی که زود تر میره!) اما بهتره قبل از این که پامون رو از این دنیا بیرون بذاریم، ببینیم که تو دنیامون چه چیزی برا دیگرون گذاشتیم. نمیخوام در مورد دنیای ماورا که خیلی ها بهش اعتقاد ندارند صحبت کنم، شعارهم نمی خوام بدم، چون روزی همتون پی خواهید برد که باید چیزی درست از خودتون به جا می ذاشتید(خدا کنه اون موقع ، زمان گذاشتنتون تو قبر نباشه!) ای کاش همه ی ما از همون اول به فکر همین اثر گذاری های خوب باشیم تا درخت سر قبرمون پر بار باشه.....
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 13:52 توسط رسول |
نامه ی اول: سلام دوست عزیز! چه خبر! خوش می گذره؟ حالی که از ما نمی پرسی! این طرف ها هم که پیدات نمیشه. گفتم یه حالی ازت بپرسم ببینم چی کار میکنی! نامه ی دوم: سلام رفیق گلم! بابا به خدا حال ما رو هم بپرسی چیزی نمیشه ها! تازگی ها بازیگر هم که! چند هفته پیش یه فیلم از تو دیدم تو سینما. تو تلویزیون هم که همزمان تو چند تا فیلم داری بازی می کنی! خسته نشی یه وقت! نامه ی سوم: نمی خوام بهت بگم رفیق، چون واقعا بی معرفتی.این همه نامه بهت دادیم، یه بار هم جواب ندادی! باجه های سینما رو از جا کندی! روز نامه ها که تند و تند دارند بهت گیر میدن ، اسمت هم که ورد زبون مردم تو کوچه و خیابون شده، شهرت برای کسی مثل تو خوب نیست ها! از ما بدبخت بیچاره ها هم که فاصله گرفتی! تونستی یه یادی از ما کن! نامه ی چهارم: نه، دیگه من دوستی به نام ((عشق)) ندارم، چون می بینم تو دهن همه مثل نقل و نبات شدی، چون میبینم اسمت رو بزرگ زدند رو تابلو های تبلیغاتی، چون می بینم فقط شدی شهرت. نه ، عشق برای من این شکلی نبود. دیدی گفتم شهرت کار دستت میده! از این به بعد برات نامه نمی نویسم، چون نه من می خوام که تو دوستم باشی عشق عزیز، و نه تو می خوای که دوست من باشی، تو رو به خدای بزرگ می سپارم و ازش می خوام که مراقبت باشه. جوابیه ی نامه ها: دوست عزیز! آقا یا خانم عشق که شما براش به این آدرس نامه می نویسی، چند مدتی هست که از اینجا به جای دیگه ای نقل مکان کرده اند و به جای اونها، شهوت ، طمع و حرص مال زندگی می کنه. اگه با ما کاری داشتید، ما در خدمتیم! 
+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:16 توسط رسول |
چه سری بود، تو اون ظهر داغ تابستون ، بدنم داشت یخ می زد. به اطرافم نگاه می کردم، یه عده داشتند به شدت گریه می کردند، یه عده قرآن گرفته بودند دستشون و هی سلام و صلوات می فرستادند ، یه عده هم بودند که برای نون شبشون داشتند میوه ها و حلوا های اضافی رو جمع می کردند. نمی دونم چرا ، اما این دسته ی سوم رو تو خیالم مثل لاشخورهایی می دیدم که جسد یه مرده رو تیکه تیکه می کردند. هر چند لاشخورها هم برای سیر کردن شکمشون این کار رو می کنند. می گفتند بنده خدا صاحب یه شرکت بزرگ تجاری بوده ، وضعش هم همچینی بد نبوده(یعنی نمیشه که بد باشه!)رفته بود یه مسافرت ماموریتی به همدان، برگشتنی تصادف کرده. جسد سوخته اش رو از تو ماشین در آوردند. اون یکی مثل اینکه خیلی جوون بوده، با 2-3 نفر دعوا کرده ، اون ها هم نامردی در حقش نکرده بودند و با غمه لت و پارش کرده بودند. مادرش اینقدر گریه کرده بود که چشماش خونی شده بود، من که فکر نمی کردم بتونه با اون چشمها جایی رو ببینه. داد میزد: به خدا ازتون نمی گذرم، به خدا نمیذارم خون پسرم پایمال بشه. یه نگاه به عکسش که دست یکی از اقوامشه می اندازم، به صورت معصومش ، اگه معصوم هم نباشه خیلی جوونه. به قول قدیمی ها، هنوز پشت لبش سبز نشده!حس غمگینی نسبت به پسر بهم دست میده. نه به خاطر مرگش، چون اصلا اونو نمی شناسم، به خاطر اینکه فرصت زندگی کردن، فرصت تجربه کردن و فرصت یاد دادن رو از دست داد. اما از یه طرف هم خوشحالم، خوشحالم که زود این دنیا رو ترک کرد و رفت. حداقل بیش از این به گناه آلوده نشد. از محوطه ی مرده ها دور میشم و میرم به سمت قبر های خالی، تا چشم کار می کنه قبر های خالی هست. خدایا! یعنی کدومشون برای منه؟! می پرم داخل یکیشون. احساس جالب و به همون اندازه وحشتناک بهم دست میده. نه به خاطر ترس مرگ! بخاطر اینکه احساس می کنم دارم با دست های خودم لحظاتم رو تو قبر هایی به همین شکل دفن می کنم. حرص مال دنیا نیست، چون هر چقدر تلاش کنم آخرش همین جا هستم، اون پولدار و اون بدبخت فقیر هردوشون رفتند تو قبرهایی شبیه همین قبری که من داخلش ایستادم. حرص من به خاطر جبران اشتباهاتی هست که مرتکب شدم. از قبر میام بیرون، خودمو می تکونم تا گرد و خاک مرده های قبلی از من بلند بشن. کمی دورتر پیر مردی ریش سفید رو می بینم که یک گوشه تنها نشسته، یه حس عجیبی منو می کشونه به سمتش. به رسم احترام بهش سلام کردم و نشستم کنارش، شروع می کنه برام صحبت کردن: (( چند سالی هست که هر روز میام اینجا، هر روز منتظرم که اشهدم رو بخونم و منو بذارند تو یکی از این قبر ها، می دونی دیگه زندگی برای من چیزی تازه نداره که رو کنه، داستان زندگی من خیلی وقته تموم شده. نمی خوام بنشینم یه گوشه ی خونه و دست به دعا بشم که شاید خدا گناهانم رو ببخشه، من کارهایی رو که تو زندگی ام انجام دادم قبول دارم، فقط هرروز تا اتوبوس من هم بیاد و منو به ایستگاه آخر ببره. این حرف رو میزنه و آه سردی از ته دلش میکشه. دل تنگی قبرها و سنگ قبرها دوباره به سراغم میاد. بلند میشم و دوباره به سمت قبرستون میرم. رو هر سنگ قبر چیزی نوشته: مرحومه ی مغفوره، شادروان، جوان ناکام،.... سر یه سنگ قبری که میرسم خشکم میزنه. رو سنگ قبر نوشته بود آرامگاه غنچه ی نشکفته ای که همراه مادرش فوت کرد. تولد:4/3/83 وفات:4/3/83 خنده ی تلخی از روی حسادت بر لبانم نقش می بنده. آسمون رو نگاه می کنم.دیگه کم کم داره غروب میشه. سوار اتوبوس سفید رنگی که به خارج از قبرستون میره میشم. اتوبوس شروع به حرکت میکنه.هنوز از قبرستون خارج نشدم که از پشت شیشه ی اتوبوس چشمم به سگ سیاهی می افته که زوزه ی سوزناکی رو سر میده. شاید هم سگه توهمی بیش نباشه ، اما صدای زوزه ی سگ تا ساعت ها تو گوشم باقی می مونه. نوشته شده در: 24/4/86 ساعت:24:45
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10:10 توسط رسول |
دیگر تا کی ؟ تا کی به این و آن دروغ؟! جاده به آخر رسیده دیگر باید پیاده شوی! گناه تا کی؟ فرصت هایت مانند دفتری شده که در هیچ کدام از ورق هایش نمره ی بالای 10 نداری؟! به آینه نگاه کردی؟ جورتت پر شده از چین و چروک دیگر تا کی؟ روزی به پایان خواهی رسید به دست هایت نگاه کردی؟ دیگر توان ندارند. مغزت چه؟! کار می کند؟ آسمان دلت همیشه تاریک و مه آلود بوده همیشه می گفتی (( شاید روزی....)) هنوز آن روز نرسیده؟ به اطرافت نگاه کردی؟ هیچ کس کنارت نیست. آن خیابان تنهایی که دنبال می کردی به بن بست رسیده آن دریاچه گناه که در آن شنا می کردی اکنون تبدیل به لجنزاری شده که تو را در خود به آغوش گرفته! دیگر تا کی! قلبت همیشه سنگ بوده تاریکی ، ذهنت را در خود فرو برده! همه ی آنهایی که دروغ را همچون شیرینی ای به دهانشان گذاشتی تا سم کشنده اش نابودشان کنند رفتند... همه ی شان رفته اند. باز می خواهی نابود کنی؟ دیگر چه کسی را؟ نمی گفتی روزی نابود خواهی شد؟ روزت جایش را به شب خواهد سپرد؟ به هیچ کس رحم نکردی پس چرا به من التماس می کنی؟ بهتر بود گاهی پشت سرت را ، دید می زدی! من همیشه به دنبال تو بودم. چند قدمی با تو فاصله داشتم! اما تو حتی وقت نمی کردی صدای پای مرا بشنوی. فقط با سرعتی سرسام آور، بقیه را له می کردی. عزرائیل جان بقیه شدی، اما فکر عزرائیل جان خودت را نمی کردی! پیر مرد دیگر به پایان رسیدی! دفترت دیگر تمام شده حالا چشمانت را ببند تا هدیه ی قهرمانی ات را از دستان من بگیری ! اما هدیه ی من برای تو، چیزی جز مرگ نیست! نوشته شده در :۴ تیر ۸۶
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 15:47 توسط رسول |
به نام خدا می خواستیم یه وبلاگی بسازیم که تو اون در مورد هر چیزی بنویسیم. هرچیزی که به ذهنون میرسه . اما بعدش گفتیم که موسیقی رو ازش حذف کنیم چون تو وبلاگ های اصلیمون در این مورد زیاد می نویسیم. بعدا تصمیم گرفتیم که یه تم انتقادی هم به این وبمون اضافه کنیم. پس برای بار اول به همه ی شما سلام می کنیم! از این پست به بعد شما یه سری مطالب آزاد می بینید که ما بینشون مطالبی انتقادی در مورد زندگی اجتماعی و وضع جامعه وجود داره! این هم وبلاگ های قبلی (و البته فعلی!) ما:
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:6 توسط رسول |
| ||||||